تبليغاتX
روزنه ای به رنگ

اعتصاب سراسري                ***                 اعتصاب سراسري

در اعتراض به نرخ بالاي مکالمات تلفن همراه 20 دي همه موبايلها را خاموش ميکنيم

(اين کار خسارت سنگيني را متوجه مخابرات ميکند) اين اعتصاب در برخي نشريات درج شده است.

شما هم با فرستادن اين پيام به دوستانتان يا گذاشتن آن در وبلاگتان در اين حركت بزرگ شركت كنيد .

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 9:42 توسط او پتیس |


دنگ…،دنگ

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ.

زهر اين فكر كه اين دم گذر ا ست 

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.                   

                                    

 

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 18:13 توسط او پتیس |


با خدا عباس وقتي دست داد                هر دو دست خود را از دست داد

 

                                                                                                                     ار كوله پشتي

+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 23:45 توسط او پتیس |


قصه ی مداد رنگیا رو از برونكا خوندم.قصه مدادرنگيا قصه يه جعبه مداد رنگي بود كه توش مداد سياه از همه مدادا بي ريخت تر و مظلوم تر بود؛ براي همينم رنگاي ديگه دست به يكي مي كنن و اونو از جعبه مدادرنگي مي ندازن بيرون
صبح ميشه و مداد سفيد آسمونو سفيد مي كنه؛مداد زرد خورشيد رو مياره؛ مداد آبي آسمون رو آبي ميكنه و خلاصه همه رنگا روز رو رنگاميزي مي كنن
مداد نارنجي غروب رو مي كشه كم كم همه منتظر شب مي شن كه بياد و بعد از اون يه روز ديگه رو شروع كنن. ولي مداد سياه نبود كه شب رو رنگ كنه؛ هيچ كس مداد سياه رو دوست نداشت ولي وجود اون لازم بود تا بتونن دوباره روز رو با همه قشنگياش شروع كنن. همه مداد رنگيا با اينكه از سياه قشنگ تر و بهتر بودن ولي بدون وجود سياه و بدون وجود شب نمي تونستن قشنگي خودشونو دوباره نشون بدن. به خاطر همين ميرن مداد سياه رو دوباره به جعبه مداد رنگي بر مي گردونن
وجود احمدي نژاد بي ريخت و مظلوم يا همون رييس جمهور محبوب الان ايران مثل شب مي مونه؛ شب رو هيچ كس دوست نداره؛ تاريكي رو هيچ كس دوست نداره ولي براي احساس روز و روشنايي بايد شب رو پشت سر گذاشت؛ نمي شه همين جوري ول معطل تو رنگ نارنجي غروب دست و پا زد

+ نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت 12:14 توسط او پتیس |


جناب نوح صب کنین!
هرچقدر هم که بارون بیاد سوار کشتی شما نمی شم
من هنوز جفتمو پیدا نکردم
      

+ نوشته شده در یکشنبه 11 تیر1385ساعت 15:19 توسط او پتیس |


 اي زندگي ، من از پي تو رقصان مي آيم.  كمترين رد پايت را نيز دنبال مي كنم. كجايي؟دستت را به من ده !  يا تنها يك انگشتت را !

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 14:43 توسط او پتیس |


 اي زندگي ،به پايم كه شيداي رقص است نگاهي افكندي نگاهي لغزان و خندان و پرسان و گدازان

 

تنها دو بار زنگك هايت را با دستان كوچكت بر هم كوفتي

 

آنگاه پايم از شيدايي براي رقص تاب خورد.

پاشنه هايم راست شدند، پنجه هايم گوش تيز كردند.مگر نه آن است كه

گوشهاي رقاص در پنجه هايش جاي دارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 11:28 توسط او پتیس |


اي زندگي ، به تازگي در چشمانت نگريستم و در چشمان شبگونت تابش زر ديدم _و دلم از فرط شادي باز ايستاد

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 23:55 توسط او پتیس |


تا توانی ساده و یکرنگ باش
قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 14:52 توسط او پتیس |


درست است ما عاشق زندگی هستیم، اما نه از آنرو که بدان خو کرده ایم بل از آنرو که خو کرده ی عشقیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 11:51 توسط او پتیس |